Wednesday, April 27, 2011

Sunday, March 06, 2011


و فقط من
نشسته ام
و کتابی
و صفحه لپتاپ
و یک بطری آبجو

Thursday, January 27, 2011


نگاهش می کنم

بارها و بارها

هر زاویه بدنش

نگاهش

و حرکات مذبوحانه صورتش

بارها مرور می کنم

که شاید بخواهمش فقط برای یکبار

یا تکرار شود

اما طعمش را

احساس می کنم

و چه حس قبیحی

و دوستش دارم

Sunday, August 22, 2010


بطری های آبجو

ظرف های نشسته

چند بطری خالی آب

و کاندومهای گره خورده

روی زمین

و

یک لیوان پر ویسکی

هیچکدام

برای من

تو

نه تو که می خوانی

آنکه من می خواهم

نمی شود

Saturday, February 27, 2010


نشان خوبی است

این چند خط

وقتی می یابی

به نگاهی

هنوز عاشقیت

زنده ست

Saturday, October 17, 2009


و

باز نمی دانمی دیگر

با نبود چشمانت

که من این روزها

هر لحظه

به پرستششان می رفتم

Sunday, October 11, 2009


و نگاهش

و لمس انگشتش

و شبهای بی خوای

صبح بیدارم

Sunday, September 27, 2009


نگاهش

آرام، گیرا

و آرامشش

کمی شیطنت بر طعم آن می افزاید

و من

باز

نمی دانم می زنم

Saturday, September 12, 2009


یک بطری آبجو

نه دو تا را کنارم دارم

شب جمعه است

نه دو ساعتی از شنبه گذشته

و چقدر آرامم من

و هنور نمی دانم می زنم

Saturday, August 08, 2009


آبی بالا سرم را دوست دارم


این روزها


زنده ترم


و


نمی دانم های بسیاری می زنم

Monday, June 29, 2009


به یک نگاه

دل رفت به سحر

میان همه فریادها و نگاه ها

شاید نداند

و نمی داند

که من

هنوز هم می توانم

به نگاهی

در خوابهایم

بلرزم

Friday, May 15, 2009

Tuesday, May 05, 2009


باشد یا نباشد

احساس خوشایندی است

این نزدیکی

Tuesday, April 28, 2009


باید لذتی باشد در دیدنش

و اگر نه

تکه گوشتی است

که

با او می خوری

می خوابی

Friday, March 27, 2009


چشمانت

که مظلومانه گریه می کرد

از همیشه

زیباتر بود

***

به خاطرم می ماند

Saturday, March 14, 2009


خورشید کوچکی

از میان انگشتانم می درخشید

و من

این من همیشگی

شادان

از تجربه هایم

و

در تکاپو

Tuesday, February 17, 2009


چشمهایت

لرزش تنت

نگاهت

و

طعم لبهایت

***

هزاران بوسه را

تمنایم

Thursday, February 12, 2009


زمستانهای سرد و طولانی تری را دیده ام

و هیچ نترسیدم از

انگارها و انگارها

قدم که بر می دارم

اندیشه ام نیست که شطرنجم

مایعم یا گاز

و هورمون

همیشه

نگاهم

به تکه پارچه ای سفید

خیره مانده است

که من تکانش می دهم

Monday, January 26, 2009


چشمانت

که سر می خورند از روی نگاه من

و دست من

که هراسان

سر تا سر بدنت را

می کاود

و من

تو را درون لباسم می بینم