Monday, January 28, 2008

A thin line between love and hate


به همین نازکی است

دیده نمی شود ولی خوانده می شود

Monday, January 14, 2008




آرامش می دهد
گاهی به خیالی رفتن
بار را سبک می کند این بازی رویاها
گوشه ای نشسته ای
تنها
خیالی می بافی
چند سالی به جلو می روی
مگسی می آید
سرت تکانی می خورد
و هنوز روی صندلی
سرجایت نشسته ای
چه آرامشی دارد این بازی گمان






lyric

Saturday, January 12, 2008


تقریبا 3 سال پیش بود که آمدم اینجا

تورنتو را می گویم

زندگی خوب بود، کار می کردم ، گاهی درس می خوندم و دوستان زیادی را پیدا کردم

تقریبا 2 سال پیش بود که دختری از قاب خیس پنجره اش برای من دست تکان داد

دستش تکان می خورد و من به سادگی دستش را گرفتم

یک هماهنگی موزون شاید در جهانی موازی

یک روز من فهمیدم که کتاب دارم

یک روز او دوچرخه اش را سوار شد و من کودکش را دیدم که به سمت خیابان یانگ رکاب می زد

تصمیم گرفتیم که یک سقف داشته باشیم

چند روز بعد برای من کاری کرد

جلوی همه ایستاد

گفت می خواهم که تو نگران ماندت نباشی

گفت این کمترین کاری است که می تواند برای من بکند

و به من گفت حرف نزنم

حتی تشکر هم نکنم

حالا من یک شهروند قانونی هستم

حالا من برای همیشه چشمانم پنجره می بیند

من خود یک پنجره ام

***

...تنها راهی بود که







Thursday, January 10, 2008


آسان ایستاده بودم

قدش کوتاه تر بود

از بالا نگاهش می کردم

گاهی از اطرافش

با زیبایی صورتش

به اغما می رفتم

نازنین بود

اما گاهی شیطان در گوشش می نشست

هر چه بود

باوری از عشق بود