از دل نرود هر آنکه از دیده برفت از دل برود هر آنکه از دیده برفت تکلیف نقطه را روشن کن payman jozi پیمان جوزی 페이만 ペイマン 払男
چند کلمه نوشتم
خط زدم
تا تو نخوانی
***
تویی که می رقصانی
این آتش را
چشم بر هم زدنت
زرتشت را
مدهوش سازد
از شرر
تو کجایی
فکر کردی جایت را کسی می گیرد
تو تنها هستی
این میان
همین یک دو کلمه
شبم را سحر می سازد
این شبها
که آرام می خوابم را
از که دارم
این دل دونده مدهوش
این نگاه آرام را
از چه دارم
یک بوسه بر گوشه لبت
کافیست
صبح شده بود
و من
هنوز طعم لبهایت را
تجربه می کردم
خاطره خوبی است که هنوز هم
تجربه اش می کنم
اما نمی دانم
تا کدام روز با من خواهد ماند
سالها گذشته است
چشم به در دارد این مجنون
تو بودی که اول بار
مجنون خواندی مرا
همچنان دیوانه ام
و
نمی دانم می زنم
شود که روزی به سحر برخیزم
به چشم خیره شده بودم
چشمان تو را
خوب یادم می آید
آن روزها
گیرایی خوبی داشتند
باز همان دیوانگی همیشگی
هر از گاهی از درون می لرزم
صدا و بوی آشنای تو
که برایم تازگی دارد
هوش ربایی می کند
و من باز نمی دانم می زنم
08/06/78
دندانه دندانه می شود
این لبه نرم احساس
از تصور تصویر با تو بودن
یا نبودن
این جنگجوی بدون زره
با هیچ زخمی
از میدان به در نمی رود
تیر را بیرون می کشد
همچنان
به سمت اویش می تازد
دل
آرام نمی گیرد
از روزنه ای که هوایی بیاید
مست تر می تپد
حتی اگر
تو آن دورترها باشی
شیشه نازکی دارد عشق
می دمی در آن
می سازیش
و نگاه می کنی
دوستش داری
به ناگاه
ترکی بر می دارد
سکوتی طولانی
یک خداحافظی صمیمانه
بوسه ای روی گونه
اما شاید این
آرامشی است
برای هر دو ما
صدایت کردند
اینجا نشسته ام
برابر این صفحه باز
و آخرین کلمه
که می بوسمت
آبدار