Thursday, August 07, 2008

چند کلمه نوشتم

خط زدم

تا تو نخوانی

***

Friday, August 01, 2008



تویی که می رقصانی


این آتش را


چشم بر هم زدنت


زرتشت را


مدهوش سازد


از شرر

Monday, July 28, 2008



تو کجایی

فکر کردی جایت را کسی می گیرد

تو تنها هستی

این میان

همین یک دو کلمه

شبم را سحر می سازد

Tuesday, July 22, 2008


این شبها


که آرام می خوابم را


از که دارم


این دل دونده مدهوش


این نگاه آرام را


از چه دارم


***


یک بوسه بر گوشه لبت


کافیست

Sunday, July 20, 2008


دچار شده ام

سحر سحر چیز غریبی نیست

سالهاست که بیدارم می کند

اما

دچار عادت شدن چیز دیگری است

سنگینی احساس سینه ام را می فشارد

با تو هیچ نمی خواهم

15/11/76

***

تولدت مبارک

Saturday, July 12, 2008



صبح شده بود


و من


هنوز طعم لبهایت را


تجربه می کردم


خاطره خوبی است که هنوز هم


تجربه اش می کنم


اما نمی دانم


تا کدام روز با من خواهد ماند


سالها گذشته است

Wednesday, July 09, 2008


آغوشت را بخواهم


مضیقه ای است


این بغلها نه آغوش است


نه بوس


***


فقط بادی است که می وزد

Friday, July 04, 2008




چشم به در دارد این مجنون



تو بودی که اول بار



مجنون خواندی مرا



و من



همچنان دیوانه ام



و



نمی دانم می زنم



شود که روزی به سحر برخیزم

Tuesday, July 01, 2008


هوای عاشقی است هنوز
حتی
به چند خط قانع می شوم
و خوب است که تو می دانی
فاصله
چه راه کوتاهی است

Monday, June 30, 2008



به چشم خیره شده بودم

چشمان تو را

خوب یادم می آید

آن روزها

گیرایی خوبی داشتند

Sunday, June 29, 2008


کشمکشی است

میان من و من

تو و تو

چه نگاه خامی است

اگر من را

و تو را

اینگونه

نبینیم

Friday, June 27, 2008



باز همان دیوانگی همیشگی


هر از گاهی از درون می لرزم


صدا و بوی آشنای تو


که برایم تازگی دارد


هوش ربایی می کند


و من باز نمی دانم می زنم



08/06/78


طعم آن چیپسها را به یاد داری؟

و همیشه با مزه لیموی تو

و دوغ آبعلی

***

قرار بود ننویسم

نشد، تو نخوان

Tuesday, June 24, 2008



دندانه دندانه می شود

این لبه نرم احساس

از تصور تصویر با تو بودن

یا نبودن


هنوز هم

هر کلمه صدای آرام من

به گوش تو فریادی است

نگفته ها را هم

چنان می شنوی

که من

روزی صدبار گفته ام

***

این تنت چه عریان است

Monday, June 23, 2008



این جنگجوی بدون زره

با هیچ زخمی

از میدان به در نمی رود

تیر را بیرون می کشد

و

همچنان

به سمت اویش می تازد

تو



دل


آرام نمی گیرد


از روزنه ای که هوایی بیاید


مست تر می تپد


حتی اگر


تو آن دورترها باشی


Saturday, June 21, 2008



شیشه نازکی دارد عشق


می دمی در آن


می سازیش


و نگاه می کنی


دوستش داری


و


به ناگاه


ترکی بر می دارد






سکوتی طولانی



یک خداحافظی صمیمانه



و



بوسه ای روی گونه



***



اما شاید این



آرامشی است



برای هر دو ما



صدایت کردند

و من

اینجا نشسته ام

برابر این صفحه باز

و آخرین کلمه

که می بوسمت

آبدار